خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.

صفحه: 1 2 [3]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: يك فوق العاده از كرامات امام حسين (عليه السلام)  (دفعات بازدید: 7995 بار)
ساقي رضوان
Sr. Member
****
تعداد ارسال: 2135

تشكر
-اهدا شده: 72
-دريافت شده: 161


اميري حسين(ع) و نعم الامير...


ديدن مشخصات
« پاسخ #30 : 11 آذر 1387,ساعت 15:52:49 »

شفاي چشم درد
 
من به بيماري رمد (سرخ شدن سفيدي چشم بر اثر شدت باد) مبتلا شدم، تقريباً شش روز طول کشيد.

جمعي از طلاب به عيادت من آمدند يکي از آنها شمسيه حقير را براي سفر زيارت مخصوصه خواست گفتم:« خودم به آن نياز دارم»

گفت:«تو با اين حالت چگونه مي‌تواني بيائي؟»

گفت:« هنوز مأيوس نيستم.»

ايشان رفتند، اتفاقاً عيال من در خانه نبود و خانه خلوت بود تنهايي و درد و رمد و تنگي وقت براي قرائت زيارت مخصوصه باعث رقت قلب من شد، رو به قبله عرض کردم:«السلام عليک يا اباعبدالله» شنيده‌ام که سالها بعد از واقعه عاشورا درسالگرد اين روز در وقت اشتغال به جنگ «سلطان قديس هندي» در هندوستان به چنگال شيري مبتلا شد و به نزد شما استغاصه نمود و حاجت او را دادي، سپس سر خود را به پشتي گذاشته خوابم برد در خواب ديدم آن بزرگوار بر بالاي تلي بلند تشريف دارد و حقير در وسط آن تل ايستاده‌ام پس آن حضرت به آواز بلند فرمود:«بيا حقير به زبان حال نه مقال»

عرض کردم : «با اين چشم درد چگونه بيايم».

آن بزرگوار فوراً از بالاي تل به نزد من آمده انگشت مبارک را بر پشت چشم من نهاد از خواب بيدار شدم چشم گشودم اثري از درد و رمد نديدم، پس برخاسته وضو گرفته روانه حرم شدم آن طلاب که مرا ديدند تعجب کردند و گفتند:« تو يک ساعت قبل با آن حالت بودي چگونه شد که چنين شدي»
گفتم:«شنيديد که گفتم مأيوس نيستم پس به زيارت حسين (ع) موفق شدم.»
20 20

راوي : شيخ محمد عراقي
منبع : کتاب معجزات و کرامات امام حسين (ع)

 
خارج شده است

با حسین از یا حسین یک نقطه کم دارد ولی....

با حسین بودن کجا و یا حسین گفتن کجا...؟!
ساقي رضوان
Sr. Member
****
تعداد ارسال: 2135

تشكر
-اهدا شده: 72
-دريافت شده: 161


اميري حسين(ع) و نعم الامير...


ديدن مشخصات
« پاسخ #31 : 20 آذر 1387,ساعت 14:55:26 »

شفاي مريض
 
زبانم گنگ بود، نمي‌توانستم صحبت کنم.

سيزده يا چهارده ساله بودم که پدرم و عمويم مرا نزد شيخ ابوالقاسم بن روح بدند و از او درخواست کردند که از حضرت امام حسين (ع) بخواهند زبانم را گويا سازد، شيخ پس از اندکي تأمل جواب داد: «شما مأمور رفتن به حاير حسيني هستيد»

 لذا ما به «حاير» رفته، غسل کرده زيارت نموديم.

پدرم فرياد کشيد«سرور».

بي‌اختيار گفتم:«بله» خودم باورم نمي‌شد،

پدر شگفت‌زده گفت:« تو حرف زدي؟» و من مدام مي‌گفتم:«بله من مي‌توانم، مي‌توانم».
20 20
 
« آخرين ويرايش: 20 آذر 1387,ساعت 14:57:16 توسط ساقي رضوان » خارج شده است

با حسین از یا حسین یک نقطه کم دارد ولی....

با حسین بودن کجا و یا حسین گفتن کجا...؟!
ساقي رضوان
Sr. Member
****
تعداد ارسال: 2135

تشكر
-اهدا شده: 72
-دريافت شده: 161


اميري حسين(ع) و نعم الامير...


ديدن مشخصات
« پاسخ #32 : 21 آذر 1387,ساعت 10:34:48 »

شفاي مادر شهيد
 
مادر شهيدي روز اول محرم به اتفاق خانواده به يکي از روستاهاي اطراف قم مسافرت کردند و در اثر حادثه‌اي به زمين افتادند، پس از درمان‌هاي اوليه و عکسبرداري مشخص شد پاي ايشان دچار شکستکي گشته و احتياج به گچ گرفتن دارد ولي وي از گچ گرفتن خودداري کرده و با مراجعه به پيرمرد شکسته بندي به نام حاج محمد پاهاي خود را بست و درد را تحمل مي‌کرد و به توصيه معالج به استراحت پرداخت تا پايش جوش گرفته و شکستگي برطرف گردد.

در روز هفتم محرم نيز به خون دماغ مبتلا گشتند ،در روز هشتم در مسجد الهادي واقع در بلوار معين به خانم‌هايي که براي آماده سازي تدارکات پذيرايي از عزاداران امام حسين در شب عاشورا زحمت مي‌کشيدند کمک کرده و به منزل برگشتند و در روز تاسوعا نيز عصا زنان به مسجد رفته و کمک کردند.

در شب عاشورا حالشان به شدت منقلب گشته و به سيدالشهداء (ع) و حضرت زهرا (ع) متوسل شدند و از ايشان شفاي خود را خواستند و عرض کردند:«يا امام حسين (ع) اگر اين مقدار زحمت من قابل قبول شماست، شما از خدا بخواهيد به من شفا بدهد و اگر من تا صبح فردا شفا يابم و پايم به زمين برسد ديگ‌هاي مسجد المهدي و ديگ‌هاي مربوط به عزاداريت را در منزل عمه‌ام خواهم شست.»

بار ديگر عرض کرد:« يا امام حسين (ع) صبح عاشورا شد ولي خبري از پاي من نشد!!»هنوز هوا تاريک بود که مجدداً خوابيدند.

هيئتي فوق‌العاده منظم با لباسهاي سفيد، سربندهاي مشکي و کفني تقريباً خون‌آلود به گردن وارد مسجد شدند و شهيد سيد محمد سعيد آل طه نوحه‌خواني مي‌کنند و بقيه سينه مي‌زنند، با خود گفت:«سيد محمد که شهيد شده بود! يک مرتبه متوجه شدند فرزند شهيدشان محمد معماريان نيز در جلوي هيأت حرکت مي کنند و بقيه هم از دوستان شهيد فرزندشان مي‌باشند، به اين ترتيب برايشان مسلم شد که هيأت مربوط به شهداست. بعد از اتمام سينه‌زني فرزند شهيدش جمعيت را دور زد و کنار پرده به طرف مادر آمد و همديگر را در آغوش گرفتند. در اين هنگام يکي از شهيدان نزديک آنان آمده و گفت:« سلام حاج خانم! خدا بد ندهد! چه شده است؟»

محمد گفت:«نه! مادر من مريض نيست مادر اينها چيست (که به پايت)بسته‌اي؟»

گفت:« چيزي نيست چند روزي است پايم درد مي‌کند و با عصا راه مي‌روم انشاء‌الله خوب مي‌شود.»

محمد گفت:« مادرجان چند روزي است که با دوستان به کربلا رفتيم از ضريح امام حسين (ع) شال سبزي براي شما آورده‌ام و مي‌خواستم به ديدن شما بيايم ولي دوستان گفتند،صبر کن با هم برويم و امشب که شب عاشورا بود رفتيم به زيارت امام خميني (ره) و آمده‌ايم تا نماز صبح را در مسجد المهدي همراه با زيارت عاشورا بخوانيم و شما را ببينيم و برگرديم.»

در اين هنگام دست را بالا آورد و از سر تا پاي مادرش را دست کشيد ،باندها را از پاي مادر باز کرد و شال سبز ضريح مطهر را به پاهايش بست و گفت :« مادر پايت خوب شده است و اگر مقداري درد مي‌کند از عضله است که آن هم خوب مي‌شود....»

در همين حال از خواب بيدار شدند و دچار اضطراب گرديدند و قدرت تکلم نداشتند به پاهايش نگاه کرد تمام باندها باز شده و به جاي آن شال سبزي به پاهايش بسته شده است، برخاست باورش نمي‌شد.

اهل منزل را مطلع ساختند و براي انجام نذر شستن ديگ‌ها به طرف مسجد حرکت کردند.خانم‌هاي حاضر شال معطر را گرفته و مي‌بوسيدند و يکي از خانم‌ها که اتفاقاً مدتها به سردردي مزمن مبتلاء بود آن را به سر خود کشيد و گفت :« به سر مي‌بندم تا انشاء‌الله خوب شوم و سرم درد نگيرد همان لحظه سرش خوب شد.»

خبر در سطح شهر پيچيد و از طرف حضرت آيت‌الله العظمي سيد محمدرضا موسوي گلپايگاني (ره)‌فرزند معظم له به ملاقات ايشان آمده و با مشاهده شال سبز معطر از ايشان دعوت کردند تا خدمت آن مراجع عظيم‌الشأن برسند.

روز دوازدهم محرم به اتفاق خانواده به محضر آيت‌الله العظمي گلپايگاني (ره) رسيدند و جريان را عرض کردند و شال را خدمت آن بزرگوار تقديم کردند ،آن مرد بزرگ آن شال را بوسيد و فرمود:«بوي جدم حسين (ع) را مي دهد»

بعد چندبار دوباره آن را بوسيدند و گريستند و فرمودند:«شما قدر اين شال را بدانيد و کمي از اين شال را به من بدهيد که اين سند واثري از مقام شهداست و در تاريخ چنين چيزي نادرو کم‌نظير است».

بعد از آن دستور فرمودند:«تربت مخصوص را که قبلاً‌ توسط بعضي از علماء برايشان آورده حاضر کنند »وقتي آن را آوردند فرمود:« يک مقدار از اين تربت را به شما مي‌دهم کمي از شال را با تربت در شيشه‌اي بريزيد و به مريض‌ها بدهيد انشاء‌الله خداوند شفا مي‌دهد».


 
خارج شده است

با حسین از یا حسین یک نقطه کم دارد ولی....

با حسین بودن کجا و یا حسین گفتن کجا...؟!
ساقي رضوان
Sr. Member
****
تعداد ارسال: 2135

تشكر
-اهدا شده: 72
-دريافت شده: 161


اميري حسين(ع) و نعم الامير...


ديدن مشخصات
« پاسخ #33 : 21 آذر 1387,ساعت 10:36:15 »

بوي سيب سرخ
 
يکي از دوستان شيخ رجب علي خياط نقل مي‌کند که : همراه ايشان به کاشان رفتيم، عادت شيخ اين بود که هرجا وارد مي‌شد به زيارت اهل قبور مي‌رفت هنگامي که وار قبرستان کاشان شديم .

شيخ گفت:«السلام عليک يا اباعبدالله (ع)» چند قدم جلوتر رفتيم فرمود:«بويي به مشامتان نمي‌رسد؟»

گفتيم :«نه! چه بويي؟»فرمود:«بوي سيب سرخ استشمام نمي‌کنيد؟»

گفتيم :«نه!»

قدري جلوتر آمديم و به مسئول قبرستان رسيديم ،جناب شيخ از او پرسيد:«امروز کسي را اينجا دفن کرده‌اند؟»

او پاسخ داد:«پيش پاي شما فردي را دفن کرده‌اند» و ما را سر قبر تازه‌اي برد. در آنجا همه ما بوي سيب سرخ را استشمام کرديم .

پرسيديم :« اين چه بويي است؟»

شيخ فرمود :«وقتي که اين بنده خدا را در اين جا دفن کرده‌ند وجود مقدس سيدالشهدا (ع) تشريف آورده‌اند اينجا و به واسطه اين شخص عذاب از اهل قبرستان برداشته شد».  20 20

 
خارج شده است

با حسین از یا حسین یک نقطه کم دارد ولی....

با حسین بودن کجا و یا حسین گفتن کجا...؟!
ساقي رضوان
Sr. Member
****
تعداد ارسال: 2135

تشكر
-اهدا شده: 72
-دريافت شده: 161


اميري حسين(ع) و نعم الامير...


ديدن مشخصات
« پاسخ #34 : 21 آذر 1387,ساعت 10:38:46 »

اعجاز در اسارت
 
در اردوگاه موصل 4، برادري بود به نام عبدالله که چشم او به مرور زمان آن قدر ضعيف شد که عينک ته استکاني مي‌زد. بيش از هشتاد درصد بينايي خود را از دست داده بود.

اسيري ديگر به نام ياسر- که اکنون در عينک‌سازي کار مي‌کند- مددکار چشم‌پزشک عراقي بود. روزي عبدالله پيش ياسر مي‌رود و از او مي‌خواهد که پزشک عراقي وي را معاينه کند. ياسر هم به عبدالله نوبت مي‌دهد و روزي که پزشک به اردوگاه مي‌آيد، ايشان را نزد او مي‌برد. چشم پزشک هم به احترام ياسر، چشم عبدالله را معاينه‌اي دقيق مي‌کند و مي گويد : اين چشم، ديگر براي تو چشم نخواهد شد، حتي اگر متخصص‌ترين جراح آن را عمل کند.

مدتي مي‌گذرد تا اينکه نوبت زيارت عتبات عاليات، به اسراي موصل 4 مي‌رسد. عبدالله هم در جمع زائران به کربلا مي‌رود و توفيق پيدا مي‌کند قتلگاه شهداي کربلا را زيارت کند. او پس از زيارت،‌به همراه اسراي ديگر به اردوگاه برمي‌گردد.

شب بازگشت از کربلا، عبدالله در حالي که دلش گرفته بود، دو رکعت نماز مي‌خواند و پس از نماز با خدا راز و نياز مي‌کند و خدمت امام حسين (ع) عرض مي‌کند:

آقاجان! من تا حالا شفاي چشم و رفتن به ايران را از شما نخواستم. اين مدت، اسير بودم و وظيفه‌ام بود. که اسارت را بگذرانم و سعي من هميشه بر اين بوده که به وظيفه‌ي خود عمل کنم. امروز به برکت عنايت شما داريم به ايران مي‌رويم و من با اين چشم راهي ندارم جز اينکه دست گدايي پيش اين و آن دراز کنم و اين براي من سخت خواهد بود. اگر در اينجا بميرم برايم خيلي راحت‌تر است.

شما را قسم مي‌دهم به حق مادرتان زهرا (س) که نظري بفرمايي تا من بتوانم بينايي چشمم را از شما بگيرم که محتاج کسي نباشم. عبدالله پيشاني را بر روي مهر مي‌گذارد و اشک مي‌ريزد. سر را که بلند مي‌کند، مي‌بيند بينايي چشم او برگشته است. او شماره‌هاي ريزي که روز ظرفهاي غذاي آسايشگاه نوشته شده است را از دور مي‌بيند و به راحتي آنها را مي‌خواند.

فردا صبح، پيش ياسر ميرود و به او مي‌گويد : از دکتر عراقي بخواه تا يکبار ديگر چشمهاي مرا معاينه کند.

 پزشک مسيحي، به محض اينکه چشمهاي عبدالله را معاينه مي‌کند يک دفعه صدا مي‌زند : يا عيسي بن مريم! اين چشمها توانايي چشمهاي سالم يک جوان پانزده ساله را دارد. به هر حال، آن پزشک مسيحي اعتراف کرد چشمهاي عبدالله شفا يافته و اين کار حتي با عمل جراحي محال بوده است. 20 20


 
خارج شده است

با حسین از یا حسین یک نقطه کم دارد ولی....

با حسین بودن کجا و یا حسین گفتن کجا...؟!
شهید گمنام
Sr. Member
****
تعداد ارسال: 1321

تشكر
-اهدا شده: 190
-دريافت شده: 206


الهی و ربی من لی غیرک ...


ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #35 : 31 فروردين 1388,ساعت 13:54:46 »

با خوندن این معجزات مو به تنم سیخ میشه
اگه باور داشته باشیم، ایمان قلبی داشته باشیم، هیچ موقع نباید ناامید بشیم.
اگه مریضی داشته باشیم، مشکل و گرفتاری داشته باشیم، حاجتی داشته باشیم ... یه نگاه میندازن همه چی درست میشه.
فقط ایمان میخواد، همین و بس ...
خارج شده است

- آرزوت چیه؟

- گمنام و با لب تشنه، بی سر و بی دست و بی پا، اصلا بدون اینکه 1 سلول از وجودت باقی بمونه، پاشی و به اربابت سلام بدی و بعدم به دیدار محبوب بشتابی ...
شهید گمنام
Sr. Member
****
تعداد ارسال: 1321

تشكر
-اهدا شده: 190
-دريافت شده: 206


الهی و ربی من لی غیرک ...


ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #36 : 31 ارديبهشت 1388,ساعت 13:32:30 »

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم حكايت فرمايد:
آن هنگام كه صحراى محشر بر پا شود و خداوند تمامى بندگانش را زنده احضار نمايد، صدائى به گوش همگان خواهد رسيد كه : اى جماعت ! چشم هاى خود را ببنديد و سرهاى خود را به زير افكنيد، چون كه فاطمه دختر محمّد صلّلى اللّه عليه و آله مى خواهد از پل صراط عبور نمايد.
پس همگان چشم هاى خود را مى بندند و حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها در حالى كه هفتاد هزار فرشته او را مشايعت و همراهى مى كنند، وارد مى شود و در يكى از موقف هاى مهمّ محشر توقّف مى فرمايد.
پس از آن پيراهن به خون آغشته حضرت ابا عبداللّه الحسين عليه السلام را در دست گرفته و به محضر ربوبى پروردگار عرضه مى دارد: پروردگارا! اين پيراهن فرزندم ، حسين مى باشد، تو خود آگاهى كه با فرزندم چگونه رفتار كردند.
در اين هنگام ، صدائى از طرف خداوند متعال مى رسد: اى فاطمه ! هر خواسته و تقاضائى دارى بگو، كه برآورده خواهد شد.
و حضرت زهراء سلام اللّه عليها اظهار دارد: خدايا! انتقام مرا از قاتلين فرزندم ، حسين بگير.
پس شعله اى مهيب از آتش بر پا شود و زبانه كشان يكايك قاتلين امام حسين عليه السلام را فرو بلعد، همان طورى كه پرنده اى كه دانه از زمين برچيند.
و سپس به عمق دوزخ برگردد و تمامى آن افرادِ ظالم ، به عذاب هاى دردناك مجازات و عقاب خواهند شد.
بعد از آن ، فاطمه زهراء سلام اللّه عليها به سوى بهشت حركت مى نمايد و در حالى كه دوستان و علاقه مندانش همراه او مى باشند، وارد بهشت خواهند شد؛ و از انواع بركات و نعمت هاى آن بهره مند مى گردند.

 53
خارج شده است

- آرزوت چیه؟

- گمنام و با لب تشنه، بی سر و بی دست و بی پا، اصلا بدون اینکه 1 سلول از وجودت باقی بمونه، پاشی و به اربابت سلام بدی و بعدم به دیدار محبوب بشتابی ...
شهید گمنام
Sr. Member
****
تعداد ارسال: 1321

تشكر
-اهدا شده: 190
-دريافت شده: 206


الهی و ربی من لی غیرک ...


ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #37 : 31 ارديبهشت 1388,ساعت 13:34:23 »

هنگامى كه امام حسين عليه السلام متولّد شد، پيغمبر اسلام صلّلى اللّه عليه و آله پس از بشارت و تهنيت ، خبر از شهادت نوزاد و كيفيّت كشته شدنش را داد، حضرت زهراء سلام اللّه عليها سخت گِريست و اظهار داشت : در چه زمانى اتّفاق خواهد افتاد؟
پيامبر اسلام فرمود: زمانى كه من و تو و پدرش ، علىّ و برادرش ، حسن نباشيم و او يعنى ؛ حسين تنها باشد.
آن گاه گريه حضرت زهراء سلام اللّه عليها افزون يافت و گفت : چه كسى براى فرزندم گريه و عزادارى خواهد كرد؟
حضرت رسول فرمود: فاطمه جان ! زنان و مردان امّت من بر مصيبت او و اهل و عيالش مى گريند و نوحه سرائى و عزادارى خواهند كرد، و اين نوحه سرائى و عزادارى هر سال تجديد خواهد شد؛ و چون روز قيامت برپا شود تو، زنان گريه كننده و عزادار بر حسين را شفاعت نموده و من ، مردانشان را شفاعت مى كنم .
و اى فاطمه ! تمام چشم ها در قيامت گريان مى باشند، مگر آن چشمانى كه در عزا و مصيبت حسين عليه السلام گريان بوده باشد كه آنان خندان و خوشحال وارد بهشت خواهد شد.

 53
خارج شده است

- آرزوت چیه؟

- گمنام و با لب تشنه، بی سر و بی دست و بی پا، اصلا بدون اینکه 1 سلول از وجودت باقی بمونه، پاشی و به اربابت سلام بدی و بعدم به دیدار محبوب بشتابی ...
mahmoud
كاربر جديد
*
تعداد ارسال: 1

تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 0


ديدن مشخصات
« پاسخ #38 : 03 خرداد 1388,ساعت 21:44:50 »

arezo daram ba eshghe be emam hoseinva abalfazl va14maesom az donya beram
خارج شده است
شهید گمنام
Sr. Member
****
تعداد ارسال: 1321

تشكر
-اهدا شده: 190
-دريافت شده: 206


الهی و ربی من لی غیرک ...


ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #39 : 04 خرداد 1388,ساعت 07:21:26 »

محمود جان سلام 53

چه آرزوی قشنگی 5

به نظرم آرزوی هر شیعه واقعی همین باشه ...
خارج شده است

- آرزوت چیه؟

- گمنام و با لب تشنه، بی سر و بی دست و بی پا، اصلا بدون اینکه 1 سلول از وجودت باقی بمونه، پاشی و به اربابت سلام بدی و بعدم به دیدار محبوب بشتابی ...
majida1365@yahoo.com
كاربر جديد
*
تعداد ارسال: 24

تشكر
-اهدا شده: 1
-دريافت شده: 1


ديدن مشخصات
« پاسخ #40 : 30 خرداد 1388,ساعت 10:33:16 »

در ایام جوانی همراه پدرم به نجف اشرف مشرف شده بودم. در آن زمان به شدت تشنه علوم و معارف دینی بوده، با تمام وجود خواستار این بودم که در نجف بمانمو در حوزه تحصیل کنم؛ ولی پدرم که مسن بود و جز من پسر دیگری ـ که بتواند در کارها به او کمک کند ـ نداشت، با ماندنم در نجف موافق نبود. در حرمامیرالموءمنین‏علیه‏السلام به حضرت التماس می‏کردم که ترتیبی دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر سینه‏ام را به ضریح حضرت فشار می‏دادم ومی‏مالیدم که موهای سینه‏ام کنده و تمام سینه‏ام زخم شده بود. حالم به گونه‏ای بود که احتمال نمی‏دادم به ایران برگردم. به خود می‏گفتم که در نجف می‏مانم ومشغول تحصیل می‏شوم و اگر مجبور به بازگشت شوم، همین جا می‏میرم. با علمای نجف هم که مشکلم را در میان گذاشتم تا مجوزی برای ماندن در نجف ازآنها بگیرم، به من گفتند که وظیفه تو این است که رضایت پدرت را تأمین کنی و برای کمک به او، به ایران بازگردی. در نتیجه نه التماس‏هایم به حضرت امیرکاری از پیش برد و نه متوسل شدنم به علما، مرا به خواسته‏ام رساند. از این‏رو با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرف شدیم. در حرم حضرتاباعبدالله‏علیه‏السلام در بالا سر ضریح حضرت همه چیز حل شد و هر چه را می‏خواستم، به من عنایت کردند؛ به طوری که هنگام مراجعت حتی جلوتر از پدرم وبدون هر گونه ناراحتی به راه افتادم و به ایران بازگشتم.

در ایران، اولین کسانی که برای دیدن من به عنوان زائر عتبات، به منزل ما آمدند، دو نفر سید بودند. آنها را به اتاق راهنمایی کردم و خودم برای آوردن وسایلپذیرایی رفتم. وقتی به اتاق برمی گشتم، جلوی در اتاق پرده‏ها کنار رفت و حالت مکاشفه‏ای به من دست داد و در حالی که سفره به دستم بود، حدود بیست دقیقهدر جای خود ثابت ماندم و دیدم که بالای سر ضریح امام حسین‏علیه‏السلام هستم و به من حالی کردند که آن چه را می‏خواستی، از حالا به بعد تحویل بگیر. آندو سید هم با یکدیگر صحبت می‏کردند و می‏گفتند: او در حال خلسه است. از همان جا شروع شد و آن اتاق بالا سر ضریح حضرت شد و تا سی سال، عزاخانهاباعبدالله‏علیه‏السلام بود و اشخاصی که به آن جا می‏آمدند، بی آن که لازم باشد کسی ذکر مصیبت بکند، می‏گریستند. بر اثر عنایات حضرت اباعبدالله‏علیه‏السلام،کار به گونه‏ای بود که خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقاجان، مرحوم آیت الله شیخ محمد تقی بافقی، آیت الله شاه‏آبادی، آیت الله غلامعلی قمی، آیت اللهمحمد جواد انصاری همدانی در ارتباط بودم ؛ آقای انصاری همدانی با سایرین متفاوت بود. چنین کسی از پوسته بشری خارج و آزاد شده و هر ساعتی در جایی از عالم بود.او یک استوانه نور بود که از عرش تا طبقات زمین امتداد داشت و نور همه ا هل بیت‏علیه‏السلام در آن میله نور، قابل وصول بود.


به هر تقدیر، همه عنایاتی که به من شد، از برکات امام حسین‏علیه‏السلام بود. از راه همه ائمه می‏توان به مقصد رسید؛ ولی راه امام حسین‏علیه‏السلام خیلیسریع ا نسان را به نتیجه می‏رساند؛ چون کشتی امام حسین‏علیه‏السلام در آسمان‏های غیب خیلی سریع راه می‏رود. هر کس در سیر معنوی خود حرکتش را از آنحضرت آغاز کند، خیلی زود به مقصد می‏رسد.

**

حاج اسماعیل دولابی را هر چند باید می‏دیدید، اما این چند سطر از زندگی او، روزنه‏ای است برای آشنایی با او. وی هر چه را داشت مدیون امام حسین علیه السلام می‏دانست. توصیه‏ها و گفته‏هایی از او را با الهام از کتاب مصباح‏الهدی از نظر می‏گذرانیم.

* ظهور حضرت ولی عصر(عج) جزای کربلاست. همه مصیبت‏های عالم در کربلا جمع شد و جزای آن، این آقا شد.


* همه چیز از آب آفریده شده است. ماهی که از آب آفریده شده، غذایش آب است و در آب غوطه‏ور است و دائم می‏گوید: آب، آب. جویبارها، رود را و رودها، دریا را،طلب می‏کنند.

دریاها اقیانوس را می‏جویند. اقیانوس‏ها هم آب، آب می‏کنند و سر به آسمان برمی‏دارند. مخلوق که هستی‏اش از خالق است، عطش او نیز به خالق است.

* در کربلا هم قحط آب بود و هم قحط محبت.

* ماه محرم یکی از ماه‏های تکامل است و محبت و عزاداری برای امام حسین‏علیه‏السلام، انسان را زود به مقصد می‏رساند. همه ما اهل بیت کشتی‏هاینجاتیم؛ ولی کشتی امام حسین‏علیه‏السلام سریع‏تر است.

همه اهل بیت کشتی نجاتند؛ اما کشتی امام حسین‏علیه‏السلام سریع‏تر است و وقتی که حرکت می‏کند، سایر کشتی‏ها کنار می‏کشند و راه را برای آن باز می‏کنند.امام حسین‏علیه‏السلام رو به خدا سریع است و تجلی خدا هم به سوی او سریع است. راه خدا، سخت است؛ اما با امام حسین‏علیه‏السلام خیلی آسان و کم‏کاراست.

* تمام مصیبت‏ها با یاد کربلا، بی‏اثر می‏شوند. امام رضاعلیه‏السلام فرمود: ای پسر شبیب! اگر خواستی برای چیزی گریه کنی، پس برای جدم حسین‏علیه‏السلامگریه کن.

* اشک گریه برای دنیا شوری است و برای آخرت شیرین است. اولی چشم را کم سو و زخم می‏کند و دومی چشم را پرنور و زیبا می‏کند.

* اگر شده در همه عمر، لااقل یک بار زیارت عاشورا را با صد لعن و صد سلام بخوان و از آن محروم نمان.

* هنگام عزاداری، انسان در دلش را باز می‏کند و امام حسین‏علیه‏السلام داخل می‏شود.

* در آغاز جوانی همراه پدرم عازم کربلا شدیم. از پل مسیب که چهار فرسخی کربلاست، پیاده رد می‏شدیم. بارها را هم من برداشته بودم و صدای آب فرات گویاهنوز حسین حسین می‏کرد و فریاد العطش سر می‏داد. حالم چنان دگرگون بود که چند بار زمین خوردم؛ ولی نگذاشتم پدرم متوجه شود. 53 53 53 53
منبع:hawzah.net
« آخرين ويرايش: 30 خرداد 1388,ساعت 10:40:24 توسط majida1365@yahoo.com » خارج شده است
شهید گمنام
Sr. Member
****
تعداد ارسال: 1321

تشكر
-اهدا شده: 190
-دريافت شده: 206


الهی و ربی من لی غیرک ...


ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #41 : 30 خرداد 1388,ساعت 10:45:07 »

سلام

بینهایت ممنون
اگرچه الان وقت ندارم بخونمش با عرض شرمندگی!
ولی تا شب حتما میخونمش دقیق

واقعا از حاج اسماعیل دولابی، این مرد بزرگ، خوشم میاد.

535353
خارج شده است

- آرزوت چیه؟

- گمنام و با لب تشنه، بی سر و بی دست و بی پا، اصلا بدون اینکه 1 سلول از وجودت باقی بمونه، پاشی و به اربابت سلام بدی و بعدم به دیدار محبوب بشتابی ...
majida1365@yahoo.com
كاربر جديد
*
تعداد ارسال: 24

تشكر
-اهدا شده: 1
-دريافت شده: 1


ديدن مشخصات
« پاسخ #42 : 02 دي 1388,ساعت 23:52:10 »

یكى از خصوصیات بارز اخلاقى آیة الله مرعشی نجفی، علاقه و اظهار ارادت و توسل و تضرع شدید نسبت ‏به ائمه معصومین علیهم السلام بود. ایشان مى‏فرمودند از روزى كه ‏خودم روى پاى خودم ایستادم، هرگاه لباس نوى مى‏دوختم، نخستین بار مى‏بردم در حرم‌هاى ائمه علیهم السلام و با مالیدن به ضریح، آن را متبرك نموده، بعد از آن استفاده مى‏كردم. ساختمان كتابخانه، مدرسه، حسینیه و یا هر ساختمانى كه مستقیم زیر نظر ایشان ساخته‏ مى‏شد، وقتى گودبردارى مى‏كردند، ایشان مقدارى از تربت ‏سید الشهدا علیهم السلام را در پى‏هاى آن مى‏ریختند و مى‏فرمودند با این تربت من اینجا را بیمه مى‏كنم. در مجالس روضه‏خوانى هر كجا نام مبارك ائمه معصومین علیهم السلام برده‏ مى‏شد، ایشان واقعا بى‏اختیار اشك مى‏ریختند و آن زمان كه حالشان مساعد بود، به ‏طور ناشناس شب‌هاى عاشورا كرارا در میان جمعیت عزادار مى‏رفتند و به سینه‏زنى ‏مى‏پرداختند و مى‏فرمودند من با این سینه‏زنى خودم را در طول سال بیمه مى‏كنم .

منبع:
سایت تبیان به نقل از
فقهای نامدار شیعه، عبدالرحیم عقیقی بخشایشی
« آخرين ويرايش: 02 دي 1388,ساعت 23:54:14 توسط majida1365@yahoo.com » خارج شده است
majida1365@yahoo.com
كاربر جديد
*
تعداد ارسال: 24

تشكر
-اهدا شده: 1
-دريافت شده: 1


ديدن مشخصات
« پاسخ #43 : 12 خرداد 1389,ساعت 03:04:13 »

دانشمند شهید و واعظ شهیرمرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ احمد کافی خراسانی (ره) فرمود :
مرحوم حاج شیخ مهدی مازندرانی (ره) درکربلا زندگی می کرد و پنجاه سال در رواق حــرم امـام حسین (ع) منبرمی رفت . او چند جلد کتاب به نام های کوکب الدّری ، معال السبطین ، شجرۀ طوبی وآثارالحسین (ع) نوشته است . درکتاب آثار الحسین (ع) آورده است که :
در مازندران فردی به نام ملاعبّاس چاووش بود كه هر سال پرچمی بر دوش می گرفت و باعـدّه ای از مردم دنبال این پرچم چاووشیش به طرف کربلا می رفتند .
او یک سال چون گرفتاری ای برایش پیش آمده بود تصمیم گرفت که به کربلا نرود . سی و دو نفر از جوانان اطراف ده اش آمدند وگفتند : ملا عبّاس بیا به کربلا برویم . ملا عبّاس گفت : من امسال گرفتاری ای دارم که نمی توانم بیایم . جوانان به اوکمک کردند تا گرفتاری اش برطرف شد .
ملا عبّاس چاووش پرچم را برداشت و گفت : هرکِه دارد هوس کربُبَلا بسم الله . ملا عبّاس چاووش به راه افتاد ، جمعّیتی ازمردم از اطراف جمع شدند وشهر به شهر آمدند تا نزدیکی های کربلا رسیدند . درمنزلگاهی توّقف کردند و دور هم نشستند . سرشب ملا عبّاس گفت : رفقا امشب چـه شبـی است ؟
گفتند : امشب شب جمعه است . گفت : رفقا آن چــراغها را می بینید ؟ گفتنــد : آری . گفت : آن چراغهــا گلدسته های حرم امام حسین (ع) است . یک منزل بیشتر نمانده ، می دانم خسته اید امّا بیایید چون امشب شب جمعه است این منزل دیگر را هـم برویم تا شب جمعه امام حسین (ع) را زیارت کنیم .
همه داخل صحن امام حسین(ع) شدند ، همین که رسیدند جوانان دورش را گرفتند ، گفتند : ملا عبّاس شب های جمعه که ما در مازندران در ده مان بودیم ، دورت جمع می شدیم و تـو نـوحه می خـواندی ما هم برای امام حسین (ع) سینه می زدیم . حالا شب جمعه درکربلا به صحن وسرایش آمدیم .
گفت : چَشْم ، امشب هم برایتان نوحه می خوانم .
ملا عبّـاس می گـوید : مــن بــاخــودم گـفتـم بـه حـرم امـام حسین (ع) مـی روم و بــرایـشان زیـارت می خوانم ، بعد بالای سرامام حسین (ع) می رویم و دفترچۀ نوحه ام را بازمی کنم ، هرنوحه ای آمد همان را می خوانم . گفت : بالای سرامام حسین (ع) آمدم دفترچه را درآوردم ، وقتی بازش کردم دیدم سرصفحه نوحۀ علی اکبر(ع) آمد ، فهمیدم این اشارۀ خودِ ابی عبدالله (ع) است .گفت : نوحۀ علی اکبر(ع) خواندم ، حالا شما مناسبت ها را ببینید ؛ این جوانان ، سفر اوّلشان ، حرم امام حسین (ع) ، دل شب جمعه و نوحه علی اکبر(ع) ، چه حالی پیداکردیم . بعد به رفقا گفتم بس است ، برویم استراحت کنیم . همه به سرا آمدیم ، خسته و مانده افتادیم وخوابمان برد .
ملا عبّاس می گوید : تا خوابم برد ، در عالم رؤیا دیدم کسی در سـرا را مـی زنـد . من برخــاستم کـه ببینم کیست . دیـدم غـلام سیـاهی است ، به مـن سلام کرد وگفـت : ملّا عبّـاس چـاووش شمـایید ؟ گفتم : بله . گفت : آقا فرمودند به رفقا بگویید آماده شوند ، ما می خواهیم به دیدن شما بیاییم . گفتم : آقا کیست ؟
گفت : آقا کیست ، آقا همانی است که این همه راه را به عشق و علاقۀ او آمده اید . گفتم : آقـا امـام حسین (ع) را می گویی . گفت : آری .
گفتم : امام حسین (ع) می خواهند اینجا بیایند . گفت : آری .
گفتم : کجا هستند ؟ ما برای پا بوسی شان می رویم . گفت : نه آقا فرموده من خودم می آیم .
ملا عبّاس می گوید : در عـالم رؤیا رفقـایم را خبرکردم و همه مؤدّب نشـستیم کـه الآن آقا می آیند .
طولی نکشید که دیدم درسرا باز شد . مثل اینکه خورشید طلوع کرده بود ، نوری ظاهرشد . من و رفقایم آمدیم بلند شویم که آقا اشاره کرده و فرمودند : ملا عبّاس شما را جان حسین (ع) بنشینید !
شما خسته اید ، تازه رسیده اید راحت باشید . احوال یک یک ما را پرسیدند . ناگاه فرمودند : ملّا عبّاس .
گفتم : بله آقاجان . فرمود : می دانی چرا امشب اینجا آمدم ؟ گفتم : نه آقـاجـان . فـرمود : من بـا شمـا سه کار داشتم . گفتم : آقا جانم چیست ؟
فرمود : اولاً بدان هرکِه زائر ما باشد به دیدنش می رویم .
فرمود : ملّا عبّاس کار دوّم این است که شب های جمعه وقتی در مــازندران هستیـد و جلســه دارید و دور جمع می شوید پیرمردی دم درمی نشیند وکفش ها را مرتّب می کند ، سلام حسین (ع) را به او برسان !
امام (ع) فرمود : ملا عبّاس کار سوّم هم این است که آمدم به تو بگویم : اگردو مرتبه رفقایت را شب جمعه به حرم آوردی . گفتم : بله آقا . دیدم بغض راه گلویشان را گرفـت . گفتم : آقـا چیـه ؟ فـرمـود : ملا عبّـاس اگر دو مرتبه رفقایت را شب جمعه به حرم آوردی و خواستی نوحه بخوانی ، دیگر نوحۀ علی اکبر (ع) را نخـوان . گفتـم : چرا نخـوانم ، مگر بد خـواندم ، غلـط خـواندم ؟ ! فـرمود : نه . گفتم : پس چـرا نخـوانم ؟
فرمود : ملا عبّاس ، مگر نمی دانی شب های جمعه مادرم فاطمه زهرا (س) به کربلا می آید .

 

شب های جمعه فاطمه (س) ، با اضطراب و واهمه
آیــد بــه دشت کربلا گـوید حسین(ع) من چـه شد ؟
گردد به دور خیمـــه گـاه ، آیــد میــان قتلگـــاه

گوید حسین(ع) من چه شد ، نور دو عین من چه شد ؟

 

 


« اَللَّهُمَ ارزُقنَا شِفَاعَة جَدِّه وَ زِیارةِ قَبره » « اِلهی آمین »

 

* کرامات الحسینیّه ، علی میر خلف زاده ، قم ، مهدی یار ، چاپ پنجم ، 1383 ش .

منبع کل سایت تبیان
خارج شده است
صفحه: 1 2 [3]   بالا
چاپ صفحه
پرش به :